سلاممممممم
خوبین؟
ووووووی اینترنت شمام همینجوریه؟ دیروز که به کلی قطع بود. امروز صبحم همینطور. الانم با کلی عشوه رضایت داد باز شه. تا بخوام برسم به این مدیریت وبلاگم که باید هفت خوان رستم رو رد کنم!
القصه...
دو هفته از عقد رعنا گذشته بود. کم کم هیجان اولیه فرو می نشست و همه چیز عادی میشد. دوباره همه برگشته بودند به مقدمات عروسی و غیره.
آن روز مادربزرگ خانواده ی ویدا و دایی احسان را برای نهار دعوت کرده بود. همه دور اتاق پذیرایی نشسته بودند. ویدا کنار مادرش نشست. طرف دیگرش هم جای خالی ای بود که قاعدتاً باید بهراد می نشست. بهراد مشغول پذیرایی بود. رعنا از توی آشپزخانه آمد و روی اولین صندلی دم در نشست. بهراد ظرف شیرینی را روی میز گذاشت. نگاهی به صندلیهای خالی کرد و بدون فکر خاصی کنار رعنا نشست و دستش را روی پشتی صندلی او گذاشت.
نگاه مادر ویدا چنان به طرف او برگشت که بقیه هم برگشتند تا متوجه ی واقعه ی عجیبی که اتفاق افتاده بود بشوند.
بهراد دستش را از روی پشتی صندلی برداشت و به مادر ویدا نگاه کرد. مادربزرگ لبخندی زد و سعی کرد با توضیحی موضوع را جمع و جور کند.
_: بهراد جون فکر کنم اشتباه گرفتی. ویدا این طرفه کنار مامانش.
بهراد نگاهی به ویدا و مادرش انداخت. بعد آرام گفت: اونی که اشتباه گرفتم شخصش نبود، مکانش بود. جهت اطلاع همگی من به خواهش ویدا با رعنا هم ازدواج کردم.
مادر ویدا از جا پرید: تو چیکار کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ویدا دست او را کشید و گفت: مامان من خودم گفتم.
بهزاد گفت: ایول داداش خوشم اومد.
دایی احسان ناباورانه نگاهش کرد. بهداد نگاهی به او و بعد به بهراد انداخت. بعد گفت: داداش تو دیوونه شدی؟ این روزا یه زن نگه داشتن آسونه که تو دو تا گرفتی؟!
پدر ویدا جلوی بهراد رسید و با عصبانیت گفت: این دختره خره، تو دیگه چرا؟
بعد رو به رعنا کرد. ولی قبل از این که حرفی بزند، ویدا و بهراد خودشان را وسط انداختند و ویدا گفت: بابا رعنا اصلاً مقصر نیست. من مجبورش کردم.
رعنا از فرصت استفاده کرد و به سرعت از اتاق خارج شد. بحث و سر و صدا تا ساعتها ادامه داشت. هیچ کس متوجه ی خروج رعنا از خانه نشد.
بالاخره نزدیک غروب مهمانها رضایت دادند که زندگی آنها را به خودشان واگذار کنند و با رعنا خصومت نداشته باشند.
در حالی که همگی خسته بودند، یکی یکی خانه را ترک کردند.
ویدا با خستگی به اتاق برگشت و مشغول جمع کردن پیش دستیها شد. بهراد مادربزرگ را به زور برای استراحت به اتاقش فرستاد و خودش پیش ویدا برگشت.
ویدا از گوشه ی چشم چهره ی خسته ی او را می پایید. با صدایی که به زحمت به گوش می رسید، پرسید: بهراد تو هنوزم پشیمون نشدی؟
_: نه. حالا دیگه حتی اگه تو هم شده باشی فرقی نمی کنه. رعنا اسباب بازی نیست که یه روز بیاریمش و یه روز بفرستیمش بره.
_: من که نه! محاله پشیمون بشم. اما می ترسیدم حرفای اینا روت اثر گذاشته باشه.
_: روی من که نه. ولی رعنا در چه حاله؟
_: نمی دونم. من جمع می کنم. تو برو ببین کجاست.
_: بذار باشه. الان برمی گردم.
ویدا لب مبل نشست و رفتن او را نگاه کرد. می توانست راحت تجسم کند که رعنا گوشه اتاق قهر کرده و بهراد کنارش می نشیند و با ملایمترین لحن و نوازش از دلش درمی آورد. ویدا هنوز هم عاشقانه بهراد را دوست داشت، ولی تجسم این صحنه اذیتش نمی کرد.
لبخندی زد. همه چیز تمام شده بود. حالا دیگر مجبور به پنهان کاری نبودند. فقط خانواده ی رعنا نمی دانستند که امیدوار بود راحت بتوانند به آنها بگویند.
سر خم کرد و مشغول مرتب کردن پیش دستیهای جلویش شد. بعد برخاست و برای آوردن سینی به آشپزخانه رفت.
بهراد هراسان به دنبالش آمد و گفت: رعنا نیست!
_: نیست؟! یعنی کجاست؟
_: نمی دونم. تو خونه نیست.
_: همه جا رو گشتی؟ اتاقا، پشت بوم، حموم، حیاط؟
_: آره بابا. نیست. رفته.
بهراد رنگ به صورت نداشت.
_: خب بهش زنگ بزن.
بهراد سری به نفی تکان داد و گفت: موبایلش خاموشه.
_: حتماً رفته خونه. الان زنگ می زنم.
اما بعد از چند بار تلاش ناامید شد. اینجا و آنجا از چند نفر از دوستان مشترکشان و دو سه نفر از اقوام رعنا هم پرس و جو کرد. اما کسی خبری نداشت.
بهراد از خانه بیرون رفت بلکه توی پارکهای اطراف، خیابانها یا بیمارستانها او را بیابد. اما بعد از چند ساعت دست از پا درازتر برگشت. در این مدت ویدا که سعی می کرد مادربزرگ متوجه ی چیزی نشود با ظاهری آرام و دلی پر آشوب مهمانخانه و آشپزخانه را مرتب می کرد.
ویدا توی اتاق را گشت. با ناراحتی گفت: چمدون و شناسنامه شم نیست. شاید رفته اصفهان.
بهراد به فرودگاه زنگ زد. اما جوابی نگرفت. با این امید که اصفهان باشد دراز کشید. اما هیچ کدام تا صبح نخوابیدند. صبح روز بعد بالاخره ویدا موفق شد شماره ی رعنا را بگیرد. با شادی به بهراد گفت: موبایلش روشنه!
بهراد موبایل را از دست او قاپید. رعنا با صدای گرفته ای جواب داد: سلام ویدا.
_: سلام. منم بهراد. کجایی تو؟ تو که ما رو نصف جون کردی!
_: رفتم فرودگاه و با اولین پرواز اومدم اصفهان. الان خونه ام. نگران نباش.
_: یعنی چی نگران نباشم؟ آخه نباید یک کلمه به من یا ویدا می گفتی؟ می دونی چی کشیدیم از دیشب تا حالا؟
صدای بهراد هر لحظه اوج می گرفت. ویدا با کلی ایما و اشاره آرامش کرد تا صدایش به اتاق خواب مادربزرگ نرسد.
رعنا گفت: اونا راست میگن. بودن امروز نه ولی فردا مانع خوشبختیتونه. بهتره هرچه زودتر از هم جداشیم.
_: این چرندیات چیه رعنا؟ من از هیچ کدومتون جدا نمیشم.
_: یه حقیقته بهراد. خودتم می دونی. بذار همین الان که همه باهم خوبیم تمومش کنیم. نذار دوستی من و ویدا این وسط فنا بشه. هممون اشتباه کردیم. حالا باید جلوی ضررو بگیریم.
_: مزخرف نگو. برمی گردی یا بیام دنبالت؟
_: من تو اون خونه برنمی گردم. ولی هروقت تصمیمت برای طلاق قطعی شد بگو بیام امضا کنم.
بهراد با عصبانیت قطع کرد و گوشی را روی تخت پرت کرد. ویدا با نگرانی نگاهش کرد. لزومی نداشت چیزی بپرسد. هر دو کلافه و ناراحت بیرون آمدند.
مادربزرگ به سردی پرسید: رعنا کجاست؟
ویدا با بغض گفت: رفته اصفهان.
_: خب چرا نمیرین دنبالش؟
بهراد گفت: ویدا بمونه پیشتون. من میرم.
_: نه منم میام. اینجا دلم آروم نمی گیره.
چمدان مختصری پیچیدند. مادربزرگ از زیر قرآن ردشان کرد و برایشان آرزوی موفقیت کرد. با ماشین بهراد راه افتادند.
بعدازظهر وارد اصفهان شدند. رعنا اول رضایت نمیداد آدرس بدهد، ولی بالاخره با کلی بحث و دعوا داد. بهراد و ویدا بلافاصله راه افتادند. پس از خریدن یک دسته گل و پرس و جو از این و آن به مقصد رسیدند.
رعنا به اتفاق خانواده اش انتظارشان را می کشید. فقط گفته بود که آنها می آیند. ولی از ازدواجش حرفی نزده بود. بهراد و ویدا وارد شدند. بهراد ماجرا را شرح داد و دلیل پنهان کاریشان را گفت. عکس العمل خانواده ی رعنا گرچه به بدی خانواده ی ویدا نبود، اما خیلی بهتر از آن هم نبود. ولی بعد از چند ساعت بحث و جدل به این نتیجه رسیدند که رعنا زن دوم باشد بهتر از این است که برای بار دوم بیوه شود.
رعنا می خواست چند روزی را برای دیدن خانواده اش اصفهان بماند. بهراد که توی اوج کار فروشگاه از شهر بیرون زده بود، باید برمیگشت. ویدا تحمل دوباره ی ماشین سواری طولانی آن هم با این فاصله ی کم را نداشت. هنوز خسته ی راه بود. بالاخره با تعارف مادر رعنا قرار شد او هم بماند و دو سه روز بعد با رعنا با هواپیما برگردند.
بهراد رفت. ویدا و رعنا کلی برنامه برای تماشای شهر ریختند. اما صبح روز بعد اینقدر هر دو دلتنگ بهراد بودند که با اولین پرواز برگشتند.
|